|
" دل "
گويا كه در پريش ترين حالات قسم به عشق كه بسيار و بيشمار خواهم كه به جستجوی تو . به درگاه کوه می گریم
در آستانه ی دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
درچار راه فصول ،
در چارچوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند، ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.
و جاودانگی
رازش را با تو درمیان نهاد.
پس به هیات گنجی درآمدی
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و باران را
از این سان
دلپذیر کرده است.
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد.
متبرک باد نام تو!
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب و روز را
هنوز را !!!
می گویم : دوستت ندارم دلم اما بهانه اش را می گیرد |
|
