|
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است..
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است..
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در این اندوه می میرم
در این تنهایی مطلقق که می بندد به زنجیرم
همیشه با تو بودنهای من دیری نمی پاید
و بهد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید
چونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم
چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم
|
|

