|
سنگ قلبم
عشقم را با روحم در آمیختم
وبرروی سنگ قلبم حک کردم
وسنگ قلبم را هدیه کردم
تا ، سنگ قلبت شود
تو با استخوانهای ترکیده ات در کنارم نشستی
، جــــــام شراب را نوشیدیم
و کرم های گلویمان را بلعیدیم
عشق را زیبا یافتیم ،
همانگونه که در رویاها یمـــان دیده بودیم
خــاطرات را به برگ های مچاله شده سپردیم
کودکی مان را ،
لبخند زنان آینه ای برابر رویمان گذاشتیم
تا خود را بنگریم ،
دیـــدیـــم ، کرم های پیله بسته مان را
دیـــدیـــم ، شانه های فرو رفته مان را
دیـــدیـــم ، زیـــبــایــی بیمـارمان را
و جز گم شدن آرزویی نداریم
آرزوهایمان را برسنگ قـــبـــرمـــان می نویسیم
تا دیگر، هیچ چیزرا نیازمند نـــبــا شـــیـــم .
_فراز قصه ها_
|
|

