|
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
با ورم ناید که عا قل گشته ام گویا "او" مرده در من اینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آ ئینه می برسم ملول چیستم دیگر به چشمت چیستم؟ لیک در آینه می بینم که وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم همچو آن رقا صه هند و بنا ز بای می کوبم ولی بر گور خو یش وه که با صد حسرت ا ین و یرانه را روشنی بخشید ه ام از نور خویش ره نمی جو یم به سوی شهر روز بیگمانم در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را ز بیم در دل مر دابها بنهفته ام می رمم . . . اما نمی برسم ز خو یش ره کجا. . . ؟ منزل کجا. . . ؟ مقصود چیست ؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل د یوانه را معبود کیست او چو در من مرد ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر رفت گو ئیا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب در بر گرفت آه. . . آری. . . این منم. . . اما چه سو د او که در من بود دیگر نیست .نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود آخر کیست. کیست ؟ مي رسدروزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته را تو مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه بي من سر كني
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه تنها در كنار خاطرم
شعر هاي گفته ام را دو به دو از بر كني
مي رسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي
نامه هاي كهنه ام را با اشكهايت تر كني
مي رسد روزي كه نام تو بميرد بر لبم
ان زمان احساس امروز مرا باور كني.....
با تودیشب دوباره خسته ز ره آمدی و مندیدم که چشمهای تو لبریز خستگیستدیدم که مانده زان همه شور و نشاط و عشقیک جسم بی نشاط که محکوم زندگیستاز خاطرت مبر که جوانی همیشه هستآری بهار عمر چمن جاودانه نیستدست مرا بگیر که دنیا از آن ماستپروا نکن، بگو ، درنگت برای چیست؟ما چون پرنده ایم،سبک بال و پر تواناندیشه کن که چرخ نیلگون برای کیست؟افسردگی رها کن،آزاد و ساده باشپاگیر بندها چو شدی،اوج بندگیست |
|

