|
عشق يعنی مستی و ديوانگی
خدایا اگر به غرور گرفتار شدم قبل از شکست، هوشیارم کن اگر به کذب آلوده شدم قبل از رسوا شدن بیدارم کن اگر از دوست داشتن بیزار شدم به عشق، هوشیارم کن اگر از یادت غافل شدم به لطفت از خواب بیدارم کن اگر بیدار نشدم برای،همیشه در خوابم کن بنام خداوند بزرگ و بنام خدای من
تقدیم به عشق
******
درها به طنين هاي تو وا كردم.
هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه . بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز. در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان. بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن. و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز. و شكستم آويز فريب. و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش. و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم. وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم. ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش صبحدم با ستارگان سپید می رود می رود نگهدارش من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها روی مژگان نازکم می ریخت چشمهای تو چون غبار طلا تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در تنفس تورها می شکفتم ز عشق و می گفتم هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش برود چشم من به دنبالش برود عشق من نگهدارش آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه نرم نرمک خدای تیره ی غم می نهد پا به معبد نگهم می نویسد به روی هر دیوار ایه هایی همه سیاه سیاه یکی اومده به خــــــوابم آتــــیشی انداخته جونم
یکی که دلش سفیده تو نگاش عشقو می خونم
کاش بمونه توی قلبـــــــم تا همــــیشه در کنارم
نمی خوام چشـــــمی ببینه تا نـــظر بشه خیالم
به کسی چیزی نمــــــی گم تا بمونه توی خوابم
می خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم
می شه حرفا رو بهش گــــفت تـوی تنهایی ذهنم
آره اون می مــــونه پیشم همه جـا حتی تو قلب
از آتش پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من سوزانتر است
از گل پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من زیباتر است
از شمع پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من عاشق تر است.
از خودش پرسیدم تو کیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم
کوچه
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید؛ یادم آمد که:
شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه، محو تماشای نگاهت، آسمان صاف وشب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید؛ تو به من گفتی :
«از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند براین آب نظر کن آب، آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن!» با تو گفتم:
حذر از عشق!
ـ ندانم ـ سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پرزد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من گفت زدی، من نه رمیدم، نه گسستم. باز گفتم که:
تو صیاد و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گسستم حذر از عشق ندانم ، نتوانم! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ، ناله ی تلخی زد و بگریخت ........... اشک در چشم تو لرزید ماه برعشق تو خندید یادم آید که:
دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم رفت در ظلمت غم ، آن و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دگر از آن کوچه گذرهم .......... بی تو ، اما، به چه حالی من از ، آن کوچه گذشتم.
@به نام خالق ارامش /سلام
،از بالا دستور رسیده که با دوستاتون حرف بزنین ما هم میگیم چشمخب،خوبین؟خوش میگذره؟ حتما که اینطوره چون همه ما اینو میخوایم درسته که فقط خواستن ما شرط نیست ولی خب اصلهواسه اینکه بهمون خوش بگذره باید سعی کنیم دیدمونو عوض کنیم،نسبت به همه چیز،تا جایی که امکان داره نسبت به افراد خوش بین باشیم البته خوشبین بودن با ساده بودن(فریب خوردن)فرق میکنه ها؟،فردا از یکی ضربه نخورین بیاین بگین تو گفتی خوشبین باش ،هرچیزی رو میشه از چند زاویه دید،بیاین به خاطر خودتونم که شده زاویه بهترو واسه دیدن انتخاب کنین،به خودتون بها بدینو واسه خودتون ارزش قائل باشین ،اینی که گفتم با خودخواهی فرق میکنه ها،وای چه قدر حرف زدم،ببخشید،سعی میکنم دیگه تکرار نشه ،بازم میخواین من حرف بزنم؟![]() حالا فعلا این چنتا مطلبو که واست آماده کردم بخون تا بعد کلی باهات حرف بزنم دوست هم ترانه ایه من،امیدوارم از مطالب خوشت بیادتوي كوهستان يه سنگ كوچك رو از روي زمين برداشتم و با
خودم فكر مي كردم كه اين سنگ خودش رو خوشبخت ترين سنگ دنيا مي دونه چون ميون اين همه سنگ بهش توجه شده.باد با بارون به من خبر دادن كه سنگه از اون روز تا الان همش داره گريه مي كنه وغمگينه.پرسيدم چرا؟باد با بارونش جواب داد: اون سنگ خودش رو بدبخت ترين سنگ دنيا مي دونه و ميگه كه تو ميون اين همه سنگ فقط اسايش و ارامش اون رو به هم زدي رفتم سنگ رو بذارم جاي اولش. تو راه ديدم كه همه سنگها مرده بودند باد با بارونش به من گفت كه همه سنگها از حسودي اون سنگ كه بش توجه شده مردن بارون شديدي باريدن گرفت.تمام سنگها زير گل مدفون شده ...بودند ![]() ![]() ![]() ![]() انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته
«دکتر شریعتی»
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟ که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب ![]() ![]() ![]() ![]() طور زندگی كن كه می خواهی، بايد اندكی سركش باشی، بايد بر خواستهء خودت
پای بفشاری.
!هم ترانه یاد من باش
بی بهانه یادمن باش!
وقت بیداریه مهتاب٬
عاشقانه یاد من باش!
@ mohsen *التماس دعا/محسن
@&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم منم دلبسته اين خاک، من فرزند ايرانم " دل "
گويا كه در پريش ترين حالات قسم به عشق كه بسيار و بيشمار خواهم كه به جستجوی تو . به درگاه کوه می گریم
در آستانه ی دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
درچار راه فصول ،
در چارچوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند، ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.
و جاودانگی
رازش را با تو درمیان نهاد.
پس به هیات گنجی درآمدی
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و باران را
از این سان
دلپذیر کرده است.
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد.
متبرک باد نام تو!
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب و روز را
هنوز را !!!
می گویم : دوستت ندارم دلم اما بهانه اش را می گیرد من جز از پدرم ستاره
درس نياموختم
كه بر دوردست نشست
وبزرگيش را به رخ نكشيد
در همان حال كه از خورشيدها بزرگتر بود
ودر خور ديد من نور افشان
وجهان را به نظاره اي هماره
به تماشا نشست
وهماره در شمار انبوه ستارگان بود
**************************
سلام بر درخت كه غرور تملك ندارد
وهرچه اوراست هماره به فراچنگش
به پيشكش مي دهد
وحتاش اگر به سنگ زنند
مي بخشد.....
********************************
مگر غرور تيري بود
كه واژگون
بر كمان نهده بودم
كه تا از شست رست
هم بر سينه من نشست
دور شدم از تو دلم شور زد
ساز دلم نغمه ناجور زد در شب من پلک تو چون پنجره باز شد و چشم مرا نور زد آرش عشق تو به قلب هدف تير از آن فاصله دور زد مطرب دل روي چو ماه تو ديد شور رها کرد و به ماهور زد شوق اناالحق ز دلم سر کشيد شعله به خاکستر منصور زد ميل تماشاي تو در من شکفت بار دگر صاعقه بر طور زد آه از آن چشم که با يک نظر بال و پرم را گره کور زد قايقي شكسته ام
به ياد آور مرا در ميان صخره هاي غم تنهايي در ميان سكوت مرغابيان تن فرسوده ام در انتظار توست بادبانهاي اين قايق شكسته را بحركت در آور يادكن از من بادبانهايم تنها اميدم براي زندگيست دو روی سکه سفیدی ، شادی
نقل و نبات و شیرینی
خوشی ، خوبی ، رضایت
ایده آل ، مناسب ، عالی !
حلقۀ اسارت
نخست به دور انگشت چهارم دست چپ
بعد از آن به دور تمامی وجودت
حلقۀ اسارت
سکه پشت به رو میشود
آن روی سکه را دیدی ؟!
دعا میکنم هرگز نبینی
دیوانه نشوی هنر کرده ای !
چرا اسارت ؟
باید اوج رهایی باشد
گفته اند بخت !
پس یعنی شانس و اقبال
یعنی جلوه ای از فیض الهی
چرا ویرانش کنیم با تیشۀ بی اعتمادی ؟!
تنهایم نگذار ...
ببخش اگر آن نبودم که باید باشم !
*********************************************************
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي است
دل سپردن از براي زندگي كردن چه زيباست
گاه تلخ گاه شيرين گاه چشم انداز روياست
دل سپردن ها چه آسان دل بريدن ها چه سخت
عاشقي و بي قراري جان خريدن ها چه سخت
نازنينم در پناهت در وجود پر از آهت
در ميان دست گرمت پاكي قلب ماهت
تو هميشه در سكوتم از نواي عشق گفتي
از وجود مهربانت نامه هاي عشق گفتي
پس چه شد آن مهرياني ان وفاي زندگاني
آن همه مهر محبت آن بهار جاوداني بسوزم
چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی ازاین زندگانی
بنالم زمحنت همه روزتا شام
بگریم زحسرت همه شام تاروز
توگویی سپندم براین آتش طور
بسوزم ازاین آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنا
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس بازبان دلم آشنا نیست
چه بهترکه از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرانیست همدرد بهتر
که ازیاد یاران فراموش باشم
ندانم درآن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بیقرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟
احمق نیستم
پر بودم و سیر بودم و سیراب
ولذتم تنها اینکه ...
آری کارم سخت است و دردم سخت تر
و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم
اما ...
این بس که میفهمم !
خوب است .... خوب
احمق نیستم .
نه مرد بازگشتم !
اما باز نگشتم
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است .
دینی که پیروانش بسیار کم اند .
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب !؟
!
*********************************************
کار بی چرا
عشق تنها کار بی چرای عالم است
چه آفرینش بدان پایان می گیرد .
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به (( بودن )) نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود
************************************************
بگذار
بگذار سپیده سر زند
چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد .
و راه کهکشان بسته شود ...
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .
نزدیک تر به خدا
من باید فرود آیم
نباید بنشینم
سال هاست ازآن لحظه که پربر اندامم رویید
واز آشیان از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام
ودیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها
وبامهای کوتاه خانه ها بر نگرداندم
چشم به زمین ندوختم
پروازی رو به آسمان
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر ا ز زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا !
***************************************************
خدایا
آتش مقدس شک را
آن جنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا
به هرکی دوست میداری بیاموز
که عشق اززندگی کردن بهتر است
و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است !
***************************************** بالاله که گفت ...
از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شده از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ چنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته باز چون می آید ؟
بالاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحبت تو بی جنون می آید
******************************************************
و دلنوازترین قطعه نثر دکتر: .........
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !
"I have no religion, but if I were to choose one, it would be that of Shariati's."
-Jean-Paul Sartre روانش شاد..........
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است..
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است..
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در این اندوه می میرم
در این تنهایی مطلقق که می بندد به زنجیرم
همیشه با تو بودنهای من دیری نمی پاید
و بهد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید
چونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم
چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم
نمی خواهم خدايم بيكران باشد
نمی خواهم عظيم و قادر و رحمان نمی خواهم كه باشد اين چنين آخر خدا را لمس بايد كرد. نگو كفر است خدا را می توان در باوری جا داد كه در احساس و ايمان غوطه ور باشد خدا را می توان بوئيد و اين احساس شيرينی است نگو كفر است كه كفر اين است كه ما از بيكران مهربانيها برای خود خدايی لامكان و بی نشان سازيم خدا را در زمين و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم تو بايد عاشقش باشی و بايد گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم كه در هر خانه ای آخر خدائی هست نگو كفر است اگر من كافرم، باشد نمی خواهم خدایا زاهدی چون ديگران باشم نمی خواهم خدايم را به قديسی بدل سازم كه ترسی باشد از او در دل و جانم نگو كفر است كه سوگند ياد كردم من به خاك و آب و آتش بارها ای دوست خدا زيباترين معشوق انسانهاست خدا را نيست همزادی كه او يكتاترين عاشق ترين معبود انسانهاست. موفق، پیروز و سربلند باشید
محسن
به رود زمزمه گر گوش کن
- که می خواند سرود رفتن و رفتن -و بر نگشتنها. @@@@@@@@@ من تمنا کردم که تو با من باشی تو بمن گفتی -هرگز ،هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه این هرگز کشت. @@@@@@@@@@@@@@ غرور من که به ملک سخن خدایی کرد دریغ در طلب اشنایی با تو وفا و عشق ترا چون گدا گدایی کرد. @@@@@@ ترسم ای دلنشین دیرینه سرگذشت تو هم ز یاد رود ارزومند را غم جان نیست اه ، اگر ارزو به باد رود. @@@@@@ دل من باز چو نی می نالد ای خدا خون کدامین عاشق باز در چاه چکید. @@@@@@@ در تاریکی چشمانت را جستم در تاریکی چشمهایت را یافتم و شبم پر ستاره شد. @@@@@@@@@ تو نوشین لب ، همه نوشی ، بکام من نمی ایی تو مرغ عرش پروازی ، بدام من نمی ایی تو مهتاب منی ، اما به شام من نمی تابی تو خورشید منی، اما به بام من نمیایی @@@@@@ قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن. همسایه دیوار به دیوار دلهای دریائیتون
محسن
دریغ و درد که شرمنده ایم شرمنده
که هست فرصت آواز و نیست خواننده
مثلثی از مه
روی ساحل
نشسته ام و چشم در راه آب می دوزم
کسی به موج ها وعده ی مرا داده است
آیا ... ؟
تو فکرش را هم نخواهی کرد
که من چقدر خسته ام
خسته
و نور برزخی ترین چیز ممکن بود
که روز برای من فرستاده
و من کنار برزخ و اندوه
به دنبال عشق می گردم
کسی مرا در نخواهد یافت
این نوشته را کنار قبر خود دیدم
که مرد بخت های سیاه سرنوشت
اکنون
درون این مقبره
در تنهایی
خفته
به یاد خواهم آورد، با تو بودن را در کنار ساحل لحظه ای که تمام وجودمان از التهاب عشق سوخت آنقدر که تاب و توان از کف دادیم و با پاهای برهنه بر روی ساحل راه رفتیم تا شاید اندکی از التهاب درونمان در خنکای ساحل آرام گیرد چه لذت بخش است وقتی که روی ساحل جز رد پای من و تو چیز دیگری نیست هنوز حُرم داغ نفس هایت را که بر روی صورتم می پاشیدی احساس میکنم هرگز آن لحظه که صورتم را غرق در بارقه های عشق درونت می کردی از یاد نخواهم برد یادت هست روزی که دستت را به دستانم دادی و تمام وجودم را آتش زدی؟ آن روز نمی دانستم چرا می سوزم؟! ولی حالا خوب میفهمم که دستانت پیام آور آتش درونی ات بودند اکنون نیز دارم می سوزم؟! ولی نه از گرمای عشق تو از غم نبودنت، از اندوه دوریت!؟ و چه زجر آور است این سوختن، که حتی دریا دریا آب هم نمی تواند لحظه ای آرامش کند بی تو حتی دیگر ساحل هم پاهای آتشینم را در خنکای آ؛وشش نمی گیرد !؟ انگار او هم به دوتایی بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پای تنهای من برایش غریبه است آه ای محبوب من، بی تو دنیا هم مرا آتش میزند روزها وشبا همه فكرت شده غم نبودن كنار اون
دوست داري كه داد بزني
بگي دنيا خيلي بي رحمه
دوست داري بازم بهت بگه
گريه نكن كه اشكات منو پريشون مي كنه
تحمل غم دوريت منو ديونه می کنه
هيچ كس مثل من تو رو دوست نداره
مي دوني و اينو از چشام مي خوني
يه حس سرد و پر درد
روز و شباي بي تو
من و دلي پر از غم
ثانيه هاي بي تو
تو هستي عشقم و جونم و تموم لحظه هام
تو اميد بودني و مي خوام هميشه تو باشي باهام
قسمت من نمي شه دست تو رو بگيرم
دوست دارم واسه تو واسه خنده هات بميرم
به كي بگم مسافرم
قسمت نشد ببينمت خدانگهداري كنم
فرصت نشد بمونمو از تو نگهداري كنم
گفتم اگه ببينمت دل كندنم سخته برام
اگه يه وقت بگي نرو رفتن پر از درده برام
گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشت برم
پشت سرم زاري نكن چي كار كنم مسافرم
من ميمرم ولي باز تو بدون هميشه
ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه
گل من خوب مي دوني بي تو تك و تنهام عزيزم
اگه تو نباشي ميمرم
نامه رو تا تهش بخون گريه نكن طاقت بيار
نامه رو خط خطي نكن
دو جمله ام رو دووم بيار
باور نكن يه بي وفام نامه مي ذارمو ميرم
نه قسمت زندگيم اينه به كي بگم مسافرم
سهم من از تو دوري تو لحظه هاي بي كسي
قشنگي قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم
من ميمرم ولي باز تو بدون هميشه
ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه
گل من خوب مي دوني بي تو تك تنهام عزيزم
اگه تو نباشي مييرم |
|

،از بالا دستور رسیده که با دوستاتون حرف بزنین ما هم میگیم چشم
حتما که اینطوره چون همه ما اینو میخوایم
درسته که فقط خواستن ما شرط نیست ولی خب اصله
،هرچیزی رو میشه از چند زاویه دید،بیاین به خاطر خودتونم که شده زاویه بهترو واسه دیدن انتخاب کنین،به خودتون بها بدینو واسه خودتون ارزش قائل باشین
،اینی که گفتم با خودخواهی فرق میکنه ها،وای چه قدر حرف زدم،ببخشید،سعی میکنم دیگه تکرار نشه
،بازم میخواین من حرف بزنم؟
حالا فعلا این چنتا مطلبو که واست آماده کردم بخون تا بعد کلی باهات حرف بزنم
دوست هم ترانه ایه من،امیدوارم از
مطالب خوشت بیاد
@